تازه های سایت
خانه » یک قدم جلوتر

بایگانی دسته بندی ها : یک قدم جلوتر

اشتراک به خبردهی

ادراک وارونه ….

بسم رب الشهداء والصدیقین ادراک وارونه آخرین خاطرات مدافعان حرم را می خواندم. شهدایی که قبل از رفتن و جنگیدن و شهید شدن، آرزوی شهادت داشتند. از همسران و مادرانشان برای کشته شدن اجازه می گرفتند. از خدا می خواستند که در سوریه بمانند و دیگر به آغوش خانواده باز نگردند. « قبل از اعزام با همسرش به آرامگاه یکی ... بیشتر بخوانید »

نفس رام مؤمن…..

سلام ، از اینکه دیر به دیر بروز می شوم عذر خواهم، متاسفانه مشغله زندگی زیاد است. امروز هم دور از جان شما مریض بودم و مجبور به استراحت. این شد که فرصت و توجه ای دست داد تا برای شما دوستان عزیز یکی دیگر از خاطرات خیالی خود را بنویسم. بیشتر از بی همتی یا حواسپرتی خودشان گلایه داشتند ... بیشتر بخوانید »

فرصتی برای عشق ورزیدن….

نزدیکهای غروب هوای دلش حسابی می گرفت، صدای بچه ها را می شنید و خانه را به یاد می آورد. این اولین ماموریت دریایی محسن بود. آنگاه که چشمانش امتداد آسمان و آب را به هم می رساند؛ قلب فشرده اش او را به گذشته ای نزدیک می برد. آن روزها، وقتی خسته از سر کار برمی گشت و می ... بیشتر بخوانید »

مشق شب

مشق شب باز هم سوی چراغ و نوشتن مشق مشق هر شبم باز هم خستگی چشم و درد گردنم باز هم گلایه انگشت ماتمم باز من می نویسم و او مشق می دهد این هم ستاره ای برای صبر امشبم یک لحظه ای سکوت و تنفس به خاطرم … من بودم و قلم و برگ دفترم گاهی قلمم مشق می ... بیشتر بخوانید »

سبک جدید زندگی با پسوند موبایلی

چندسالی است که بچه ها ساکن پایتخت شده اند و دیگر از رفت وآمد های خانوادگی خبری نیست. مادر بچه ها خانه دار است و پدرشان، هم درس می خواند و هم کار می کند. ظاهرا وقتش خیلی کم است. هفته گذشته دایی بچه ها بعد از مدتها به دیدن خواهر و خواهرزاده هایش آمده بود.آن شب پدر زودتر از ... بیشتر بخوانید »

آشتی با خدا

تصادف آشتی کنان از اینکه تصادف کردیم خوشحال شد،راننده خانم بود! از ماشین که پیاده شد، گل از گلش شکفت ؛ظاهرا خسارت قابل توجه ای دیده بود! با راننده ای که خانم بود، قرار و مداری گذاشت و صحنه را به هم زدند. هرچه خواستم حسن ظن داشته و حمل به صحت کنم نتوانستم ،ناچار با پررویی گفتم:« حاج آقا! ... بیشتر بخوانید »

غربت نشین…

اینجا غربت نشین است هرکه هست نمی دانستم چرا همیشه دلم نغمه ای غریبانه دارد؛ خصوصا دمادم غروب، وقتی که هنوز آسمان تاریک نشده بود. درست هنگام پرسه زدن پرستوهای بی قرار؛ من با آن بی قرارها یک قرار پاییزی داشتم، گاهی هم اولهای بهار؛ هر روز قبل از غروب من نظاره گر بی قراری آنها می شدم و آنها ... بیشتر بخوانید »

یک بیل سیمان

بسم الله الرحمن الرحیم یک بیل سیمان چند کارگر تمام وقت استخدام کرد تا هر نیم ساعت یک بیل سیمان از قسمتهای مختلف تولید بردارند، داخل حلب بریزند و با فرغون به آزمایشگاه ببرند. خط تولید را تازه راه انداخته بود؛ کیفیت محصول باید توسط آزمایشهای خاصی کنترل می شد. اما ! ! ! بعد از مدتی متوجه شد که ... بیشتر بخوانید »